نویسندگی وشاعری
فروش داستانهاوشعرها
در کنج حیاط خانه دل در شهر شبی نشسته بودم بالا همه پر ز نور ماه است پایین همه تن ظلم و سیاه است بشکسته ام از ندامت خود اینجا چه گذشت بس گران است چشمم پر درد از خجالت اشکم پر خون از نجابت شبها چه سکوت سایه دارد رو رفته ز ماه از ذلالت یا رب به کجا ز یاد رفتی یا رب ز کجا بیاد ماندی دردی که دوا تو را بجوید نا رفته ز یاد رفته ماندی شب بود و همه به خواب آرام آشفته به ماه خیره بودم دردم به کجا فروش دارد در عالم خویش مانده بودم سودای وفا..... همان انسان با ایمان که می ارزد به صد حیوان دمی بنگربه بخت خود بشو هرکس خودت خواهی که صد بهتر تو میدانی وجود هر ره و چاهی دمی بنگر به آن دارا چرا باید چنین باشد فقیر لخت و بی کاشان قصور تو همین باشد بیا بنگر که انسانها به جایت داده حکمی چون به پای چوبه داری که رودی پر شده از خون دمی بنگر به آن کودک خرابه کاخ او باشد برای لقمه نانی گدایی داغ او باشد فلک را چون نظر داری زمین باید چنین باشد عدالت بهر خلق خود که می گفتی همین باشد دوستان عزیز حدود ۲۰بیت دیگه هم داره چون میخوام چاپ کنم از ادامه اش معذورم واقعا شرمنده خونه از درد نبودن یه خرابه واسه ما شد یه شب سرد پدرم رفت چشم ما منتظرش بود تا دوباره پا بذاره این خرابه خونه ای بود پدری رفت که همیشه خنده هاش بود مرهم ما حالا از گریه مادر مرهمی داره دل ما مادر از حالا پدر شد جای مادرکی می شینه یه شب سرد پدرم رفت رنج مادر کی می بینه و من هرگز نمیدانم در این شبهای طوفانی چه میخواهد دل سنگش کمی فکر کن تو میدانی درشبی روشن ومهتابی غمی آمد به مهمانی دل روشن ضمیرآگه ما هم به پایش گشت قربانی ومن هرگز نمی دانم دراین شبهای نورانی چه میخواهد دل تنگم کمی فکر کن تو میدانی به امید خرید ماهی از چنگال ماهیخوار............ شب وغم تار من بودوخودم هم پود خودگشتم همه عمرم به پستی رفت زشور می پرستیها و خود از غربت می ها شبی را آشنا گشتم مرا با خود وفایی شد که هرگز ننگرم رویش تو قاضی گشتی ومن هم اسیر یک وفا گشتم همین امشب چومرغی شددلم ازمی گساریها بده جامی که ازمستی چو مرغی درقفس گشتم بی ادعا ترین موجودی که بیش از نیمی از جمعیت دنیا را مجذوب هنر آنی خود می کند لحظه ای کوتاه اما شیرین تر از عسل دارد تفکر و عقل را به چالش می کشد هر کسی چون حس غریزی آن را در وجودش دارد اما در غربتی تنها پیاله ای می نوشد از شهد زهر آلود گوارایش وچه شیرین میزند بر رخساره اش قدم وچه زشت میبیند هر آن کس که در دامش گرفتار آمده بیا هوس در آغوشم گیر که از چشمها بیفتم وکامی بس شیرین از لبانت گیرم در این دنیای زهر آلود که لذتی برایم ندارد ودانسته به مهمانیت می آیم چون کسی مرا مهمان خود نمی کند جز خدا که با سفره حوادثش بد داغی بر وجودم پرورانیده بیا که برای لحظه ای تلخی را با تو سر کنم میفهمی چه می گویم از چه می گویم وبرای چه می گویم ..................... فقر پول یا وفا کدام مرا به اینجا وتو را به خواندن وا داشته من نگریستم تو بنگر................ دلدادگی یا شوریدگی ......گرسنگی یانداری به قول بعضی دل خوشا بودن یا نبودن مسئله واقعا این است من که سردمه گرسنمه .بارون و اصلا دوست ندارم چون آب به پوست پام می رسه کاش منم بنده بدی بودم واسش که کمتر امتحانم کنه دلخوشم به این فکرا.راستی ته بی وفایی چیه .آخی خواب و دوست دارم چون فقرو نداری و سوراخ کفشمو فراموش می کنم .منکه میمیرم واسه یه لبخند گدایی اونم بلد نیستم بکنم دیدی گفتی بهم احمق . خداییش فقیرم خدا................ مرگ برای من دل مرده چقدر گواراست. لطفی نما هلاکم کن.................................................................... به جان انسانهای بی بنیان قسم . به درد نیمه عریان دل دنیا قسم .به آن که آورد دمی فریاد خونین از دلی .نخواهم دگر از رب خود درد بی درمان دمی قسم که مرگ حاصل دوست نداشتن ما ایرانیان است وبس .کفر است پدر بعد مرگ پدر شود آغوش مادر با نبودنش آرامش بخش باشد وای بر ما که کفر نعمت می کنیم آسان .شیون می کنیم سخت وای به ما که دمی پدر شویم کمی مادر شویم و ندانسته محبت نکنیم ومحبت نبینیم الهی بسوزان ریشه آدمیت که تلخی آن در مزار می شود گریه گریه به حال ما که عزیزان نمی فهمند........ سودای وفا چرا هر چه سهمم نبود لیاقتش نداده بخشیدی معبودم من ناسپاسم سپاسم کردی هر آنچه را که خواسته ام در گوشه ای نوشته ام و اندکی بعد که برای خواستن چیزی جدید آمده ام با گریه و زاری همیشه یک چیز گفته ام ((((چرا فقط من باید برای خواستن هر چیز اینگونه ناله سر کنم)))) اما وقتی به خودم می آیم بر گه ای را می بینم که زبانم قاصر از گفتن است هر آن چه که خواسته ام در آن می بینم اما از ندانستنها همه از کفم رفته یا من در کف آن اسیرم ... سیری از آنچه که داده ای معنای حکمتت است از ندادن زبان دلم فنا کن که اسارت انتهای انسانیت است ............ شهوت حیوانی هستم انسان نما ،بالاترین مرز تکامل من شهوت است وپایین ترین خصیصه ام درندگی ،خلاقیت ،شعور، ایمان، آرزو هیچ یک در وجودم نیست. اما نزدخدا از بعضی انسانها بالاترم چون شهوتم غریزه من است ودر چنگال من؛ اما انسانیت شما اسیر شهوتی است که بنیان آدمیت شما را ویران نموده شما حیوانید ومن انسان، شهوترانی شما انسانها از درندگی ما حیوانها بدتراست، چگونه خود را انسان می پندارید در صورتی که خدا شما را حیوانهای انسان نما می داند ،ما از شما برتریم واین برتریت از ما نیست از شما شهوترانهای بی بنیان است انسان بمانیدكه انسان بودن راحتتر از حيوان ماندن است......... سوداي وفا خدایا فقیر و غنی یکی اینجا چنان زشت است یکی دیگر چنان زیبا که گویا خلق وخالق رانباشدرابطی پیدا من فقیرم و هر کالای پر قیمتی چشمانم را اسیر نفرین می کند از نداری . یکی غنی است و چشمانش سیر است از داشتن. فرصتی قبل می خواستم جایش سهم من شود تا سیر کنم دیده را از داشتن ها (آرزویم برآورده کردی شاد شدم برای اندک دیدنی) اما نمی دانم چرا دیگر لذتی که از فقر می دیدم را در وجودم نمی یابم این دل سیاه است از نفرینها خدا را نمی یابم شادیم رفت غمها آرامشم را گرفته اندغلط کردن هم بسی دیر است می خواهم برگردم در فقرم بمانم.... اندکی بعد احساس کردم که او هم از فقر گریزان است رابطه را پیدا کردم و خودم را یافتم ودنیا را سست و با اساس دیدم خدایا توبه ام بپذیر که بالاتر از هر دیدنی................................ سودای وفا خالق هستی من آفریدم شما را تا شاکرم باشید گسترانیدم نعمت بر شما تا بنده ام باشید خلق شمامعنی بودنم بود ولی خلقی که آبروداری نکند بودنش نبودن است شکرش گرسنگی نکشیدن است بندگی اش اسارت است وزندگیش شرمندگی ولی ما خالق انسان نیستیم خالق جهانی هستیم که انسان در آن به چشم نمی آیدپس چشم می بندیم بر بندگی انسان وهر انسانی که چشم گشود و خالقش را دید به چشم ما دیدنی تراست که تا باران نبارد چون جوانه بر نمی آید آری دنیای ما دنیای پر خواهشی است لبریز از التماس خالی از احساس پر از شهوت شهوتی که تمام بودنها را معطوف پروراندن خود کرده وبازیچه دست لذت .لذتی که هر کسی را پر غرور می کند غروری که آتش به سامان می زند سامانی که بنایش شهوت است .(لبریز از التماس خالی از احساس پر از شهوت )ما اینگونه ایم دنیا به آخر می رسداگر رواز هوس برگردانیم شهوت زیباست ابلهیم اگرروبه زشتی کنیم وفا قصه ای بیش نیست التماس مست خواهش ماست دنیا با این خصایص زشت به چشم ما زیباست وما زیباترین شیاطین نماهای انسانیتیم روی زمین خدا ............ خدایی که شب نما شده برای افکار ما شیاطین سقوط تا کجا (به دامن ابلیس) فدای زیباییش آری روزی تمام دار و ندارم بود تمام بود و نبودم بود با یادش زنده بودم اما بخوانید اصل داستان را با من بود در من بود اما من در تنش نبودم ...... وفایش بودم صفایم بود اما من سودایی برایش بیش نبودم....... حقیقتا خدایم بود ....... و من برایش روزی شیطانی پلید شدم که بر او وهر کسی که برایش عزیز بود سجده کرده بودم بهانه ای نداشت تنها بهانه اش شدم تا شاید به آرامشی که می خواست برسد باز آرامشش شدم من فدای او شدم واو فنایم کرد .......رویای من شد وخیالش آسوده که رویایی بیش نبودم برای زیباییش نگرانم چون تاوان زیادی می دهد بر چشمان بی گناه........ نفرین برزیباییش ![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








